هراس از جدايی

هرگز از برگ نپرسيد کسي

کز به خاک افتادن

و جدا ماندن از آن قله ی سرسبز بلند

دل نوميد چه حالی دارد

يا در آن بستر بيماری گسترده به سرداب خزان

ياد گرمای تن سبز بهاران کردن

چه ملالی دارد


زرد، خشکيده، چروک

دستشان همچو لئيمان خالي

رگ و پی هاشان پوک

برگها

مانده مهجور از آن آبی پاک

می سپارند به اوهام زمينی دل را

تا مگر دريابند

آخرين منزل را،

ليک هر لحظه ز خود می پرسند

هان! کدامين باد است

که ز ياران خبری می آرد؟

يا کدامين ابر است

که در آفاق پريشانيشان می بارد؟


هرگز از برگ نپرسيد کسي

ليک من می دانم

که جدايی چه هراسی دارد...


مهستی بهريني

قرارگرفتن روی سایت: ۳ سال پیش