مطالب خواندنی |
||
| صفحه اصلی » مطالب خواندنی » چقدر تنها مانديم |
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب می فهميد.
صداش
به شكل حزن پريشان واقعيت بود.
و پلك هاش
مسير نبض عناصر را
به ما نشان داد.
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما كوچاند.
به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحنای وقت خودش را
برای آينه تفسير كرد.
و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود.
و او به سبك درخت
ميان عافيت نور منتشر می شد.
هميشه كودكی باد را صدا می كرد.
هميشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد.
برای ما، يك شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم
و مثل لهجه يك سطل آب تازه شديم.
و بارها ديديم
كه با چقدر سبد
برای چيدن يك خوشه بشارت رفت.
ولی نشد
كه روبروی وضوح كبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان پريشانی تلفظ درها
برای خوردن يك سيب
چقدر تنها مانديم.
