مطالب خواندنی |
||
| صفحه اصلی » مطالب خواندنی » پرنده ی تنهايی من |
پرنده ی تنهايی من
پرنده روی شاخه ی خشک درخت نشسته بود. شکارچی زانو زد، نشانه رفت و شليک کرد.
پرنده پر زد و رفت و شکارچی چشم به رفتن او دوخت. "به خير گذشت."
نويسنده اين را گفت و خودکارش را روی ميز گذاشت. از پشت ميز بلند می شد که صدايی توی گوشش پيچيد... "به خير گذشت... و من دوباره تنها موندم."
نويسنده ورق کاغذ را از روی ميز برداشت و به درخت تنهای قصه چشم دوخت...
از يک نويسنده ی ناشناس
(با اندکی تصرف)
(با اندکی تصرف)
