پرنده ی تنهايی من

پرنده روی شاخه ی خشک درخت نشسته بود. شکارچی زانو زد، نشانه رفت و شليک کرد.

پرنده پر زد و رفت و شکارچی چشم به رفتن او دوخت. "به خير گذشت."

نويسنده اين را گفت و خودکارش را روی ميز گذاشت. از پشت ميز بلند می شد که صدايی توی گوشش پيچيد... "به خير گذشت... و من دوباره تنها موندم."

نويسنده ورق کاغذ را از روی ميز برداشت و به درخت تنهای قصه چشم دوخت...



از يک نويسنده ی ناشناس
(با اندکی تصرف)

منبع: هيچ کس
قرارگرفتن روی سایت: ۳ سال پیش