رفت و هيچ وقت هم نفهميد

يه روزی «دانلد» ناشنوا به «سو» برخورد کرد

اما تنها کاری بود که دانلد کرد.


سو گفت: دانلد من مطمئنم که ازت خوشم مياد.

اماتنها کاری بود که دانلد کرد.


سو از دانلد پرسيد: تو چي؟ تو هم از من خوشت مياد؟

اماتنها کاری بود که دانلد کرد.


سو گفت: پس اينجور دانلد، باشه، من از پيشت ميرم

اماتنها کاری بود که دانلد کرد.


بعدش سو رفت که رفت، و هيچ وقت هم نفهميد

کهيعنی «دوستت دارم.»



شل سيلوراستاين

قرارگرفتن روی سایت: ۳ سال پیش