کوچه ی بن بست

خدا باران شد و بر زمين تشنه شهر باريد. آسمان جرقه زد. شهر صدای آسمان را شنيد. مردهای پياده رو با حيرت به صدای آسمان نگاه کردند. يک نفر يقه پالتويش را بالا کشيد و از زير قطره های سوزن باران به گرمای خانه گريخت. زنی چادر سياهش را کشيد توی صورتش و کلون در خانه را محکم کوبيد. در به شتاب باز شد و زن را به درون بلعيد. خيابان از باران ترسيده بود و از صدای خشمگين ابر که می کوبيد به گوش آدمها.

مرد، صورت به آسمان چرخاند و دهان تشنه اش را برای باران گشود. قطره ها سوزن شدند بر صورت تبدار مرد. باد خشمگين و سرکش برگهای خشک و کاغذهای پاره شده را از زمين کند و به ديوارها کوبيد. ديوارها پنجره شدند تا پيرزنی از آنها نگاه کند به خيابان. پرده ای چشم پنجره را به باران باز کرد. مرد کف پياده رو را می ديد که از زير پايش می گريزد. دخترک، بلند و بالا، گذاشت که باد هرچه می خواهد با سرپوشش بازی کند. قدمهايش را شمرد. سرش را بلند نکرد. مرد، چشم به زمين دوخته، آرام از کنار دخترک گذشت. نرم و آرام. کفشهای سياه دخترک را نگاه کرد که روی کف خيس پياده رو جا می انداخت. کاش می شد آن طور که می خواهم چشمهايت را ببينم، آنطور که می خواهم. دخترک خيره نگاهش کرد، فکر کرد آنطور است که می خواهد. وقتی نگاهم می کنی چشمهايت را نمی بينم. مرد گفت: کاش می شد بدانی که چقدر دوستت دارم. دخترک برگشت و صورت مرد و کلمه هايش را ديد. صدای آسمان گفتگوی شان را قطع کرد. دخترک بلند تر از آسمان گفت: می دانم، من که به شما گفته بودم دوستتان دارم. مگر نگفته بودم؟ مرد پرسيده بود: هيچ وقت نفهميدم نظرشما در مورد من چيست؟ دخترک خيلی ساده گفته بود: خيلی دوستتان دارم. آنقدر ساده گفته بود که انگار دارد دستش را لای موهای پسربچه ای می کند. اينقدر ساده که مرد نمی توانست باور کند. کلمه های دخترک مرد را گرم کرده بود.

مرد چشمهای زن را می خواست، سياهی غريبی که هرچه در آن فرومی رفت عميق تر و عميق تر می شد. ديوانه وار گفته بود حاضرم يک چشمم را بدهم و بتوانم آن طور که می خواهم چشمهايت را ببينم. دخترک خنديده بود. ولی من شما را با چشمهای تان دوست دارم، با هر دوتاشان. مرد در تمام زندگی اش از چيزی نترسيده بود. از مرگ هم. مگر سالها دنبال مرگ نمی گشت؟ اما چشمهای دخترک ترسانده بودش. ترسيده بود که اگر يک بار به چشمهای دخترک خيره شود، ديگر نتواند چشم از او بردارد. از عشق ترسيده بود. زير لب گفت: عشق. ترسيده بود که اگرعاشق چشمهايش بشود، ديگر نتواند آنها را ببيند، که دخترک برود و ديگر چشمهايش نباشد. عشق او را می ترساند. اگر تو هم در زندگی ات هميشه همه چيز را از دست داده بودی همين ترس را داشتي. هميشه در زندگی اش هر چه را که خواسته بود، از دست داده بود. می ترسيد. زير لب گفته بود: عشق. و به آينه گفته بود تو عاشق شدي. و کلماتش را در آينه ديده بود. دخترک شب در آينه نگاه کرده بود و چيزی نديده بود. خواسته بود از نگاه مرد، چشمهايش را ببيند، اما نتوانسته بود. چشمها همان چشمهای هميشگی بودند.

گذاشته بودند باران هرکاری می خواهد با آنها بکند. باران تند شد. مرد دلش خواست که بدود. دخترک نيز پا تند کرد. گفت: بياييد زير باران بدويم. مرد گفت: نه. دخترک آرام راه رفت. ناراحت نيستيد که با شما مخالفت می کنم؟ دخترک گفت: نه. مرد گفت: از اين که برخلاف ميل شما چيزی می گويم ناراحت نمی شويد؟ دخترک گفت: نه. گفت: از اين که گفتم نمی دوم ناراحت نشديد؟ گفت: نه. مرد گفت: خيس شدي؟ دخترک گفت: خوب است. مردی با نگاهی تلخ به آنان نگاه کرد و با شتاب وارد خانه ای که در قهوه ای سوخته داشت، شد. زنی با انگشت بخار پشت شيشه را پاک کرد و خيره شد به خيابان. مرد گفت: می ترسم. دخترک هيچ نگفت. گفت: از خيابان متنفرم. مرد گفت: مردم خيابان ها را به لجن می کشند. فقط شب ها خيابان را دوست دارم. خيابان را شب ها دوست داشت و رودخانه شهر را که روزها همه از آن عکس می گرفتند. به نظرم روزها رودخانه شبيه زن های هرجايی است، دوست ندارم اين همه آدم نگاهش می کنند.

مرد پيچيد توی کوچه باريک. دخترک پا به پايش آمد. کوچه مهربان و باريک بود. مرد شانه به شانه دخترک شد. خودش را کمی کنار کشيد. با زمين کوچه حرف می زد. گفت: می ترسم همه چيز تمام شود. دخترک گفت: چرا می ترسيد؟ مگر مرا دوست نداريد؟ مرد گفت: دوستتان دارم، از همين می ترسم. دخترک گفت: چرا می ترسيد؟ ما که کار بدی نمی کنيم. ما با هم حرف می زنيم و همديگر را دوست داريم. چرا بايد بترسيم؟ بايد بترسند؟ مهم نيست که کاری می کنند يا نه، مهم اين است که در اين شهر حق ندارند همديگر را دوست داشته باشند، مگر اينکه بارانی تند آمده باشد و هيچ کس در خيابان نباشد و مردم پرده های خانه های شان را کشيده باشند.

کوچه را ادامه دادند تا به تاباق سرپوشيده رسيدند. تاريک بود و طولاني. جز پيرزن و پسر کليدسازش هيچ کس در تاباق باقی نمانده بود. هشت سال پيش آخرين ساکن آنجا بعد از اينکه دو سال در مرگ همسرش گريسته بود، خانه قديمی را فروخت و به آپارتمانی آن سوی رودخانه شهر رفت. جايی نزديک تخت فولاد. هر جمعه می توانست به ديدن سنگی برود که نام همسرش را روی آن نوشته بودند. در چوبی قهوه ای روی لولای کهنه اش غژی کرد. مرد در را فشار داد. باز شد. کوچه ای طولانی و تاريک و مسقف جلوی چشم شان بود. دخترک گفت: چشم هايم نمی بيند. چشمهايش. مرد گفت: اينجا را دوست نداري؟ دخترک گفت: چرا سووال می کنيد؟ هر جا باشيد دوست دارم. دخترک گفت: خيلی تاريک است. به انتهای تاباق که برسيم کمی نور از در آن خانه می تابد، به آن اندازه که بشود چيزی ديد. دخترک نور ضعيفی را در انتهای کوچه ديد. شانه به شانه سائيده شد، گرما. مرد خودش را کنار کشيد. دخترک چشمش را به سوراخی که از آن نور رنگ پريده ای می تابيد گذاشت و حياط خانه را ديد که لای آجرهای کف حياط علف های وحشی روئيده بودند و حوض خانه خشک بود و صدای قار قار کلاغ می آمد. مرد گفت: صدای قارقار کلاغ صبحها مرا ياد مرگ می اندازد. هر وقت که شب تمام می شود ياد مرگ می افتم.

دخترک کف زمين نشست، جوری که نوری ضعيف از لای سوراخ در روی صورتش افتاد. مرد توانست چشمهايش را ببيند. دخترک گفت: حتما در اين خانه پيرزنی زندگی می کند که نوه هايش جمعه ها به ديدنش می آيند؟ مرد گفت: هيچ کس اينجا زندگی نمی کند. هشت سال پيش پيرمردی که اينجا زندگی می کرد، دو سال بعد از مرگ همسرش رفت به آپارتمان پسرش در آن طرف رودخانه، نزديک تخت فولاد. دخترک گفت: يعنی هيچ کس اينجا نمی آيد؟ مرد گفت: نه، هيچ کس اينجا نمی آيد. دخترک گفت: چه خوب، تا هر وقت دلمان بخواهد می توانيم اينجا بمانيم؟ مرد گفت: تا هر وقت دلمان بخواهد می توانيم اينجا بمانيم، تا هر وقت بخواهيم. حرف نزنيم. صدای قارقار کلاغ آمد. مرد به چشمهای دخترک که زير نور رنگ پريده همچنان می درخشيد نگاه کرد. آن طور که دلش می خواست. دخترک ناخودآگاه چشمانش را بست. مرد گفت: چرا؟ دخترک خنديد. گفت: توی آينه به چشمهام نگاه کردم و چيزی توی آن نديدم. مرد گفت: به همين دليل است که هيچکس عاشق خودش نمی شود.

مرد به انگشتان دستهای دخترک نگاه کرد که بلند و شکننده و ظريف بود. دلش دستهای او را خواست. دست هايش کشيده می شد به سوی دخترک. به دست هايش اجازه نداد. مرد گفت: اگر بخواهم دست هايتان را در دستهايم بگيرم چه می کنيد؟ دخترک گفت: دست های تان را توی دستم می گيرم. مرد گفت: اگر بخواهم انگشتهای تان را روی صورتم بگذارم و آنها را ببوسم چه می کنيد؟ دخترک گفت: هيچ کاری نمی کنم. مرد گفت: اگر بخواهم سرتان را روی سينه ام بگذارم و گرمای تان را احساس کنم چه می کنيد؟ دخترک گفت: هيچ کاری نمی کنم، شايد دوست داشته باشم. دخترک گفت: چقدر سووال می کنيد؟ چرا اذيتم می کنيد؟ من شما را دوست دارم. مرد گفت: خيس هستي، سردت نشود. گفت: نه، سرمای باران را دوست دارم.

مرد می خواست دستهای دخترک را در دستش بگيرد، می خواست سرش را روی سينه بگذارد، می خواست پوستش را حس کند، می خواست چشمهايش را نگاه کند، می خواست انگشتانش را شانه کند در موهای دخترک، اما چين های روی دستش و شادابی چشمان دخترک مانع می شد. گفت: دوست دارم باشي، برای خودت باشي، آزاد و راحت، دوست دارم هرکجا می خواهی بروي، با هر کس که دوست داشته باشي، دوست ندارم بخاطر من کاری بکني. دوست دارم وقتی به سفر می روی انتظارت را بکشم و به تو فکر کنم و از نبودنت رنج بکشم. دوست ندارم احساس کنی که می خواهم متعلق به من باشي. دخترک گفت: چرا دوست نداريد مال شما باشم؟ مرد نگاهش کرد. دخترک گفت: چرا دوست نداريد متعلق به شما باشم؟ مرد نگاهش کرد. دخترک گفت: چرا دست هايم را نمی گيريد و مرا نمی بوسيد و بغلم نمی کنيد؟ مرد نگاهش کرد. ترسيد. کلمات دخترک را چند بار شنيد. چه بايد بگويد؟ گفت: اگر مال من باشی از تو خواهم پرسيد کجا بودي؟ چه می کردي؟ سووال می کنم و بايد جواب بدهي، سووال کردن چيز بدی است. من نمی خواهم تو آزاد نباشي. دخترک گفت: من دوست دارم از من سووال کنيد. اگر هم سووال نکنيد برايتان خواهم گفت کجا بودم و چه می کردم. دوست دارم از من سووال کنيد. چرا نمی شود من مال شما باشم؟

مرد گفت: ديرت می شود، برويم. دخترک گفت: دوست ندارم بروم. اينجا خوب است، تازه چشم هايم عادت کرده. تازه دارم شما را می بينم. مرد گفت: بايد برويم، مادرتان نگران می شود، مگر نگران نمی شود؟ دخترک گفت: به او می گويم که با شما بودم. و خنديد. مرد گفت: برويم. مرد چيزی نگفت. دخترک در تاريکی دنبال مرد گشت، دست هايش را گرفت، مرد خواست دست هايش را رها کند و نتوانست. دست های دخترک حلقه شد دور کمر مرد. مرد گفت: بايد برويم. دخترک گفت: می ترسيد مرا ببوسيد؟ مرد گفت: نمی توانم، می ترسم، می ترسم ديگر نتوانم ببينمت، می فهمي؟

مرد در را باز کرد. صدای دخترک را شنيد که به دنبالش راه می رود. مرد گفت: اول من می روم بعد از يکی دو دقيقه تو بيا. بهتر است با هم ديده نشويم. دخترک گفت: نمی شود با هم برويم. مرد گفت: نمی شود. اينجايی که ما هستيم نمی شود. نور کوچه پاشيد توی چشم های مرد و بوی باران ريه هايش را پر کرد. دخترک گفته بود: می ترسيد مرا ببوسيد؟ مرد چشم هايش را بست. ترسيد. نه، نمی شود. چون می روی و ديگر نمی بينمت. مرد به خيابان که رسيد چند دقيقه ای ايستاد تا دخترک از کوچه بيرون بيايد، از کنارش رد بشود و به کفشهای دخترک نگاه کرد.

منبع: دوم دام
قرارگرفتن روی سایت: ۳ سال پیش