اتاق شماره ی سيزده

افسانه عزيز!

تعجب نکن، ده سالی است که به جای افسانه به تو گفته ام خانم محمودی و ده يازده سالی است که کلمه عزيز را از زبان من نشنيده اي. جز همان يک بار که تلفنی بهت گفتم «عزيزم» و بعد فهميدم که از دهانم در رفته ، پشيمان شدم و بقيه کلماتم را قورت دادم و سعی کردم کمی خشن تر از هميشه حرف بزنم که فکر نکنی قضيه« عزيزم» جدی است. اما الآن خيلی راحت می توانم بنويسم «افسانه عزيزم» و عين خيالم هم نباشد. به همين راحتي. نمی دانی الآن کجا هستم و از کدام قبرستانی برايت نامه می نويسم. قطعا اگر برايت بگويم دو تا شاخ خوشگل ظريف بالای سرت در می آوري. حدس بزن! حتما با خودت فکر می کنی که رفته ام بالای ولنجک و دارم چراغهای تهران را ديد می زنم و مثل خل مشنگ ها کاغذ برداشته ام و برايت نامه می نويسم؟ و لابد توی دلت گفته ای ديوانه احمق! نه عزيزم، آنجا نيستم. يعنی يک سالی می شود که به ولنجک نرفته ام. حدس بزن، جان امير حدس بزن. لابد فکر می کنی رفته ام امامزاده داوود و با خودت می گويی که اين مرتيکه رفته آنجا خاطرات عشقی اش را مرور کند . لابد ناراحت می شوي. مثل همانروزی که حالم گرفته بود و تو فهميدی من ياد فائزه افتاده ام و عصبانی شدی و گفتی که ديگر با من به امامزاده داوود نمی آيي. من هم سروته کردم و عصبی شدم و با سرعت در خيابانها رانندگی کردم که لجت را دربياورم. و تو هم برای اين که بدتر لج مرا در بياوری هيچی نگفتي. نه، اشتباه می کني، عزيزم! آنجا هم نيستم. البته می خواستم بروم امامزاده داوود، ولی درست که فکر کردم ديدم برای کاری که می خواهم انجام بدهم اصلا جای خوبی نيست. تازه! دلم نمی خواست در آن فضای درب و داغان به شکلی غيرمحترمانه بميرم.

خب! زياد خودت را خسته نکن، نمی توانی حدس بزني. من در اتاق شماره سيزده هنل سفيدکنار هستم. اتاق شماره سيزده را که يادت هست؟ همانجا که بعد از دو سال که از ازدواجمان می گذشت آمديم و تو هميشه می گفتی که زيباترين روزهای زندگی مان همان دو روزی بود که در اتاق شماره سيزده هتل سفيدکنار گذشت و کلی راجع به آن فکر می کرديم. همانجايی که سال هفتم ازدواجمان موقعی که تصميم گرفتيم از همديگر جدا بشويم آمديم و قرار گذاشتيم گذشته را مرور کنيم و ببينيم چه بلايی سرمان آمده. و قرار شد ببينيم آيا می شود توافق کرد و زندگی را ادامه داد يا نه؟ يادت هست که بعد از پنج سال وقتی وارد اتاق شدی بغض گلوت را گرفت و افتادی روی تخت و گريه کردی و من رفتم جلوی پنجره و به دريا نگاه کردم و مسخره ات کردم. و به تو گفتم که تو يک احمق احساساتی هستی و تو به من گفتی که تمام وجودم به لجن کشيده شده است و همه چيزها را فراموش کرده ام. رفته بودم جلوی پنجره و به همان دو روزی که در آن هتل با هم گذرانديم فکر می کردم و بدجوری دلم گرفته بود. يادت هست تصميم گرفتيم همه چيز را از نو بسازيم؟ و تو هميشه فکر می کردی اگر من اراده کنم می شود؟ و يادت هست که بعد از يک ماه به من گفتی که من موجود کثيف و بيرحمی هستم و گفتی حاضر نيستی با من به زندگی ادامه دهي؟ يادت هست؟ الآن همانجا نشسته ام. روی همان تختی که روش می خوابيديم، البته نه با آن ملافه ها، لابد بعد از ما دهها نفر آمدند و رفته اند و روی ملافه ها هزار تا خاطره جا گذاشته اند. الآن سه ساعتی است که وارد هتل شده ام. شام را خورده ام. مطابق معمول سه بسته سيگار روی ميز است و يک پارچ آب. مطابق معمول. يک بسته کاغذ سفيد روی ميز توالت کوچولوی اتاق شماره سيزده گذاشته ام و ده تا خودکار مشکي. با همين کاغذها و خودکار ها می شود چند تا داستان نوشت و بيست تا قانون اساسی نوشت و چند تا حکومت را عوض کرد. حال می کنی در مورد کاغذ و قلم چطور فکر می کنم؟

نه، رمان نمی خواهم بنويسم. مقاله هم نمی خواهم بنويسم. می خواهم همان نقشه ای را که يک بار برايت گفتم اجرا کنم. داستان خودکشی را که يادت هست؟ يادت هست که گفتم خيلی دلم می خواهد روزی کاغذ و قلم بردارم و واقعی ترين و حقيقی ترين احساسهايم را برای همه آنهايی که يک عمر بهشان دروغ گفته ام بنويسم؟ حالا همان روز است. اسم آن هجده نفر را نوشته ام که بايد برايشان نامه بنويسم. و تو اولين نفر آنها هستي. لابد دلت می خواهد نام آن هفده نفر ديگر را بداني. نمی گويم. هيچ وقت نمی فهمي. فضول خانم! دلم می خواهد يک بار، فقط برای يک بار هم که شده بزنم زير همه چيز و راست و حسينی همه حرفهايم را بزنم. صاف و پوست کنده. از دروغ گفتن و پنهان کردن خسته شده ام. می خواهم بدون ترس و واهمه از هيچ چيز و هيچ کس همه دروغ هايی را که تا به حال گفته ام افشا کنم، چقدر از اين کلمه افشا کردن بدم می آيد، سياسی بودن هم عجب نکبتی است، گندش همه زندگی آدم را می گيرد. دلم می خواهد همه واقعيات زندگی را به کسانی که بهشان دروغ گفتم بگويم، بدون ترس از شکستن قلب کسی و يا ناراحت شدن کسی ديگر و بدهکار شدن به اين و آن و بدون اينکه قصد داشته باشم مخاطبانم را بعدا ببينم، ازشان چيزی بخواهم يا بهشان چيزی بدهم.

من خيلی دروغگو هستم، وحشتناک! يک دروغگويی که اصلا نمی توانی تصورش را بکني. هروقت که تنها می شدم و مجبور می شدم راجع به خودم فکر کنم از همين چيز خنده ام می گرفت. از اين دروغگويی بی حد و اندازه. و واکنشم هميشه دو چيز بود، يکی خنديدن و يکی غمگين شدن.

يادت هست داستان ازدواجمان را؟ می خواهم يکبار ديگر آن روزها را مرور کنيم. کمی حوصله کن. ببين! داستان اينطور بود که در آن روزها من به دنبال آرامشی می گشتم، مگرنه؟ به دنبال مخاطبی می گشتم که با او از آن تنهايی رنج آور خلاص شوم. يکی که دوستم داشته باشد و دوستش داشته باشم. خيلی ها را ديده بودم و با آنها آشنا شده بودم. با دخترهايی که خيلی قشنگ تر از تو بودند، با آدمهايی که خوش سر و زبان تر از تو بودند و لهجه غليظ تو را هم نداشتند. با کسانی آشنا شده بودم که خيلی هم مرا دوست داشتند. و بعد من الاغ! در سن بيست سالگي، در يکی از همان روزهای دل انگيز بهاری که آدم دلش می گيرد، در کلاس چشمم به دو تا چشم سياه خورد که از آن گوشه خيره شده بود به من و بعد گير آن چشم ها افتادم و بعد صاحب آن چشم ها را دعوت کردم به اينکه در جلسات بحث و گفتگوی سياسی دانشکده حاضر شود. و بعد او پيدايش شد در جلسات و بعد يک دفعه به خودم آمدم و ديدم که عاشقت شده ام. و بعد يک روز با تو قرار گذاشتم و بعد يواشکی رابطه مان برقرار شد و سه ماه رابطه پنهان داشتيم و بعد ازدواج کرديم و بقيه اش را هم که خودت خوب بلدي.

ولی حالا ديگر دلم می خواهد بدانی که اصل قضيه چه بود. افسانه عزيز! من بدبختانه هيچ وقت عاشق تو نبودم. نه آن روزهايی که توی کلاس به من نگاه می کردی و من زيرچشمی نگاهت می کردم، نه آن روزهايی که به جلسات بحث و گفتگوی سياسی دانشکده دعوتت می کردم و در آنجا روبروی هم می نشستيم، نه حتی آن روز که توی پارک قدم می زديم تا از تو خواستگاری کنم. نه آن موقعی که به من گفته بودی بايد بيشتر فکر کنی و من برايت نيم ساعت گريه کردم و به تو گفتم که اگر با من ازدواج نکنی خواهم مرد و تو مهربان ترين نگاه زندگی مان را به من کردی و به من گفتی که دوستم داري. نه، افسانه عزيز! بدبختانه در هيچکدام از آن روزها من عاشقت نبودم. حتی آن روزی که هشتصد و پنجاه کيلومتر راه را با اتوبوس تا آبادان آمدم و تو را از حاجی خواستگاری کردم. حتی آن روزی که روی پشت بام نشسته بودم و تو آمدی و دستت را برای اولين بار گرفتم و انگشتهايت را بوسيدم، آن روز هم عاشقت نبودم. دلم می خواست عاشقت باشم، ولی نمی دانم چرا عاشقت نمی شدم. خيلی تلاش کردم عاشقانه رفتار کنم. برای اين که می دانستم عشق خوب است. می دانستم عشق دل آدم را گرم می کند. آدم را می سوزاند و به او انرژی می دهد و از آدمی مثل من يک چيز ديگر در می آورد. مثل ابلوموفی که اولگا در کنارش است می شوم که می تواند درختی را از جا بکند برای اينکه معشوقش بتواند راحت آسمان و افق را تماشا کند. نه، من عاشقت نبودم. حتی زمانی که آن نامه صد و بيست و هفت صفحه ای را برايت نوشتم هم عاشقت نبودم. دلم می خواست آن نامه واقعيت می داشت، ولی متاسفانه نداشت.

من نه عاشقت بودم و نه می خواستم با تو ازدواج کنم. خودت هم بعدا فهميدی که دلم می خواست با مريم ازدواج کنم، به اين خاطر که مريم کفش کتانی می پوشيد و شلوار لی پاش می کرد و پيراهن چينی می پوشيد و موهاش را دم اسبی می بست و هميشه وقتی می خواست از سلف سرويس دانشکده به طرف ايستگاه اتوبوس بيايد، به سرعت می دويد.

به تو نگفته بودم که من حتی تا دو هفته قبل از اينکه از تو خواستگاری کنم، قصد ازدواج با مريم را داشتم. مريم هم مرا دوست داشت. منتهی دختره خر اين را تا چند سال از من پنهان می کرد و من احمق فکر می کردم مرا مثل برادرش دوست دارد. بعدا گفت که از همان موقع هم مرا دوست داشت. همانروزی که رفتم دنبال مريم و آوردمش خانه خودمان. همان موقع که با رضا به هم زده بود و رضا قاطی کرده بود و می خواست سر مريم زن بگيرد. همان روز مريم به من گفت در تمام آن سالها دوستم داشته. و فقط يک هفته در ابتدای آشنايی مان مرا مثل برادرش دوست داشته. البته می دانی که مريم برادر نداشت و احتمالا به همين خاطر ممکن است در تشخيص احساساتش اشتباه کرده باشد. آن روز وقتی که من و مريم آمديم خانه و تو ديدی که گريه کرده است، گريه اش بخاطر رضا نبود، به خاطر من بود. البته تو اين را نفهميدي، نفهميدی که در تمام آن سالها، يعنی تا دوماه قبل از ازدواج با تو دلم می خواست با مريم ازدواج کنم. می داني! وقتی به مريم می رسيدم دست راستش را تا می توانست می برد بالا و محکم می کوبيد کف دست راست من، جوری که صدای دست دادنمان توی دانشکده می پيچيد. ولی تو هر وقت با من دست می دادي، انگار که دست من گهی است، هميشه از دست دادن با من خجالت می کشيدي. تازه، من خبر مرگم شوهرت بودم. راستي! چرا از دست دادن با من خجالت می کشيدي؟ البته مريم هم الآن عوض شده و زير چشمی هم به آدم نگاه نمی کند. ولی تو، اگر آن موقع جای او بودی يک جوری دست می دادی که انگار مجبوري، انگار نجس می شوي، انگار دستت عرق کرده باشد از خجالت.

برات نگفتم. رفتم خواستگاری مريم. دو ماه قبل از اينکه از تو خواستگاری کنم. از همان خواستگاری های خيابانی دانشگاه. با همديگر قدم زديم. برای اين که به مريم بگويم که می خواهم باهاش قدم بزنم يا حرف بزنم مقدمه لازم نبود. اين قدر با هم حرف زده بوديم و اين قدر همديگر را می شناختيم که مشکلی نداشتم. تو خيابان که راه افتاديم اينقدر شلوغ کرد و پشت سر اين و آن حرف زد و هی وسط خيابان آب هويج و بستنی چوبی و آدامس خريد و خورد که يادم رفت می خواستم باهاش جدی حرف بزنم. بعد، بهش گفتم که می خواهم حرفهای دلم را با او بزنم. او هم گفت که می خواهد حرفهای دلش را با من بزند. و بعد کاری را کرديم که جزو رازهای من و مريم است. از آن رازهايی که هيچوقت به تو نگفتم. ما آن کار را برای آخرين بار با هم انجام داديم. اسمش مراسم خوردن آب نبات چوبی است. ما هر وقت می خواستيم با هم حرف خصوصی بزنيم يک آب نبات چوبی می خريديم و در حال ليس زدن آن با هم حرف می زديم، يک بار من ليس می زدم و يک بار او. اين را وقتی کشف کرديم که فهميديم هر دومان آدمهای گند کثافتی هستيم و می توانيم حتی آدامسی را که آن يکی دارد می جود از دهانش در بياوريم و بجويم. وقتی من حرف می زدم او آب نبات چوبی را ليس می زد و وقتی او حرف می زد من آن را می ليسيدم. می دانم، اگر تو آنجا بودی حتما می گفتي: کثافت ها! مريض می شين! آخ! تو نمی دانی چقدر مزه می داد. آن روز مريم آخرين آب نبات را خريد و داد به من که ليس بزنم. شايد اگر اول او آب نبات را ليس زده بود، سرنوشت من بکلی عوض شده بود و احتمالا روی تاريخ هم اثر می گذاشت. شايد جنگ ايران و عراق يکسالی زودتر تمام می شد و شايد مسعود به خاطر دعوا با من به جبهه نمی رفت و در آنجا شهيد نمی شد. در هر حال مطمئنم که من نبايد می گذاشتم اول او حرف بزند، ولی او شروع کرد. من آب نبات ليس می زدم و او به من گفت که قصد دارد با رضا ازدواج کند. مريم گفت که تا بحال رضا را مثل برادرش دوست داشته ولی رضا يک هفته قبل از او خواستگاری کرده و او هم پاسخش مثبت است. خب! من با آن آب نباتی که توی دهنم بود بکلی ضايع شده بودم. اما چاره ای نبود. من احمق بی شعور گوساله به او تبريک گفتم و کلی در مورد رضا حرفهای خوب خوب زدم و بعد حرف دل خودم را قورت دادم و داستان تمام شد. باورت می شود که حتی يک کلمه هم در مورد اينکه دوستش دارم و از او می خواهم که با من ازدواج کند حرفی نزدم؟ چند سال بعد وقتی ماجرا را به مريم گفتم با مشت زد توی شکمم و گفت: احمق! کاش گفته بودي. بعد از اين ماجرا بود که من قاطی کردم. بدجوری هم قاطی کردم. فقط دلم می خواست با کسی ازدواج کنم. فرقی نمی کرد با کي. نمی دانم چرا گير داده بودم به ازدواج. رفتم پيش ميرعلايی که هم دانشکده ای تو بود و از او پرسيدم با کی ازدواج کنم؟ به همين راحتي. آن احمق هم نپرسيد که برای چی می خواهی ازدواج کني. انگار که يک ليست دستش بود که کی بايد با کی ازدواج کند. اسم تو را آورد. آن روزها تقريبا دو هفته قبل از زمانی بود که از تو خواستگاری کردم. تو را به اسم نمی شناختم. گفتم: کيه؟ مشخصات تو را گفت تا فهميدم که تو چه کسی هستي. بهش گفتم: بابا! اون که قيافه اش مثل خنگا می مونه. افسانه! الاغ! بهت برنخوردها! اين دقيقا همان چيزی است که به ميرعلايی گفته بودم. ميرعلايی گفت: اين از نجابت و سادگی اش هست که تو فکر می کنی شبيه خنگ هاست. تازه من بعد از آن حرفها بود که متوجه نگاههای تو سر کلاس شدم و از آن به بعد بود که به چشمهايت نگاه می کردم. به تو نگاه می کردم که چادر سياهت را می کشيدی تو صورتت و چشمهات قاب می شد. دلم می خواست ببينم آن زير چه خبر است، زير چادر سياهت. مرض است ديگر. يادت هست هميشه می گفتی من چه چشمهای پاکی دارم؟

قضيه خواستگاری من از تو هم اصلا آنطوری که اتفاق افتاد و بهت گفتم نبود. من دقيقا کلماتی را که می خواستم به تو بگويم حفظ کرده بودم. وقتی که تو قبل از هر توضيحی از من پرسيدی چرا می خواهيد با من ازدواج کنيد؟ من می خواستم بگويم چون تو آدم نجيبی هستی و چون آدم معقول و پاکی هستی و از اين دختربچه ها که دنبال عشق و عاشقی هستند نيستي، به اين دلايل می خواهم با تو ازدواج کنم. ولی نمی دانم چطور شد که بهت گفتم بخاطر اين که مدتی است که دوستت دارم. نمی دانم چرا اين حرف را زدم. شايد به خاطر چشمهای تو بود که جور عجيبی به من نگاه می کردی و من احساس می کردم اگر اين جمله را نگويم ناراحت می شوي. بعدش که حالت تو تغيير کرد و ساکت شدي، من فهميدم که اين جمله تو را زير و رو کرده. فکر نمی کنم باور کرده بودي. باور کردي؟ جان امير! باور کردي؟ تازه بعد از اين که ساکت شدی متوجه شدم که چه غلطی کردم.

خوشحال شده بودي؟ نه؟ بعد از اينکه حرفهايمان را با هم زديم و من به خوابگاه دانشکده برگشتم،

مثل سگ پشيمان شدم. مثل سگ. به خودم گفتم مرتيکه اين يارو اصلا بهت نمی آد. اين چه کاری بود کردي؟ در تمام يک هفته ای که منتظر جواب تو بودم، اميدوار بودم که بگويی نه و همه چيز تمام بشود. داشتم ديوانه می شدم. صدبار خودم را لعنت کردم. يک شب هم داستان را با علی عباسی گفتم. از همان شبهايی بود که می رفتيم پشت بام خوابگاه و تا صبح ستاره ها را نگاه می کرديم و حرف مفت می زديم. به او گفتم که برای خودم دردسر درست کرده ام. می دانی چه گفت؟ گفت فرقی نمی کند که با چه زنی ازدواج کني. زنها همه شان برای ازدواج مناسبند، فقط کافی است کور و کچل نباشند و اخلاق شان سگ نباشد. و بعد گفت: نکند بخواهی عاشقش بشوي؟ دقيقا همينطوری گفت. نکند بخواهی عاشقش بشوي؟ من هم بهش گفتم که دلم می خواهد عاشقت بشوم. گفت: خره! آدم که نمی تواند همينطوری عاشق کسی بشود. آدم بايد گير بيفتد تا عاشق بشود. من سعی کردم عاشقت بشوم. در تمام آن چند ماهی که رفته بودی آبادان شبها مثنوی می خواندم و کتاب الانسان الکامل عزيزالدين نسفی و سيذارتا و زرين دهن و اشعار شاملو. نصف آن مزخرفاتی که در نامه های عاشقانه ام برايت می نوشتم از روی همين کتابها بود، منتهی تو هيچ وقت حال و حوصله خواندن اين جور کتابها را نداشتی و متوجه نمی شدی که از روی آنها نوشته ام. می گفتي: رابطه ما روی نثر تو خيلی اثر گذاشته. زکي! نثرم کجا بود؟ همه اش از روی کتابهای ديگران بود. افسانه! بهت برنخورد، بالاخره بايد اين حرفها را بهت می گفتم. من که می خواهم بميرم، لااقل بگذار بگويم چقدر بهت دروغ گفتم. تا يک روز ديگر مثل تاپاله وامی روم روی تختخواب اتاق شماره سيزده تا سرايدار رشتی هتل سفيدکنار يکی دو روز بعد با بوی گند جسد من وارد اتاق بشود و خبر مرگم را به خاندان جليل امير ندايی بدهد.

من هيچ وقت نتوانستم عاشقت بشوم. شايد بخاطر لحن صدای تو بود که اصلا آدم نمی توانست با آن کلمات لطيف را بشنود. شايد بخاطر حرکات اغراق شده و خشن تو بود. می داني! شايد اگر تو چادر سرت نمی کردی و من می ديدم تو چطور راه می روی و چطور دستهايت را اينور و آنور حرکت می دهي، هيچ وقت با تو ازدواج نمی کردم. و يا اگر زيادتر با هم حرف می زديم و من لحن و لهجه تو را بهتر می فهميدم شايد اين ازدواج سر نمی گرفت. البته تقصير تو نيست. می داني! اگر ميرعلايی به جای تو هرکس ديگری را هم به من معرفی می کرد من با آن آدم ازدواج می کردم. لابد داری می گويی مگر خودت چه گهی بودی که اين حرفها را می زني؟ اين هم يک حرفی است. اگر خواستی روزی برايم نامه ای بنويسی حتما اين نکته را بنويس.

اما بعد از اين که ازدواج کرديم من خيلی سعی کردم عاشقت بشوم. حدود سه ماه تلاش مداوم. خيلی هم کار خسته کننده ای بود. مخصوصا اين که دائما مجبور بودم برايت سوژه پيدا کنم. اما واقعا برای اينکه عاشقت بشوم بايد خيلی کارها می کردم. واقعا کار رنج آوری بود. باور کن در زمينه مسائل عشقی تو استعداد زيادی نداشتي، تو که می دانی من به خيلی کارهای تو احترام می گذارم، ولی در اين زمينه استعداد نداشتي. قبول کن. آخر، بانوی محترم! آدمی که برای سالگرد ازدواج برای شوهرش حوله حمام بخرد، چطور انتظار دارد که شوهرش عاشقش بشود؟ يادت هست روزی که قرار بود برويم خانه محمود و فائزه و من دعوا راه انداختم و گفتم نمی آيم و سه روز با هم حرف نمی زديم؟ همه اش بخاطر همان حوله بود. حوله صورتی بدرنگ برای سالگرد ازدواج. خاک بر سرت با اين هديه انتخاب کردنت!

ولی من خيلی تلاش کردم، يادت هست شب رفتيم خيابان، ساعت دوازده و نيم شب بود. تو هميشه از ساعت ده و نيم خوابت می آمد و خميازه می کشيدي. بردمت خيابان و سعی کردم برايت شعر نو بخوانم. ولی تو اصلا گوش نمی کردي. برايت گل نرگس می خريدم. بعدا فهميدم تو هم از گل نرگس خوشت می آيد، چون ارزان ترين گل بود. بعد از همه تلاشهايی که برای ايجاد يک رابطه عاشقانه کردم بالاخره فهميدم تلاشهايم به نتيجه نمی رسد. يک روز با خودم گفتم: امير جان! زائيدي! روزگارت سياه است، تا آخر عمر بايد همين وضع را تحمل کني. اگر شانس بياوری ازت طلاق می گيرد و راحت می شوي. راستش را بخواهی سال دوم بود که چند بار آرزوی جدا شدن از تو را کردم و از سال ششم به بعد چند بار. افسانه! بهت برنخورد، خودمانيم تو هم ديگر اين روزهای آخر از من خوشت نمی آمد. علت اين که فکر می کردی از من خوشت می آيد فقط به اين خاطر بود که من را از دست داده بودی و فکر می کردی چه تحفه ای از دستت رفته است. مرگ خودم دروغ می گويم؟ جان بچه ها قسم می خورم راستش را بگو، اگر فکر نمی کردی از دستت رفته ام آن جور گير می دادي؟ و بعد هم بچه ها، شاهکار بود. ديدم نمی توانم عاشق بشوم فکر کردم اگر بچه دار شوم لابد همه چيز درست می شود. و چقدر هم بچه ها را دوست داشتم و دارم. هزار بار بيشتر از تو و خودم.

زندگی مزخرفی داشتيم. نه؟ تو نمی فهميدی که آدم وقتی عاشق همسرش و زندگی اش نيست بايد دائم مهمانی برود و دکوراسيون خانه اش را عوض کند و مسافرت کند و فلسفه بخواند. اينقدر احمق بودی که نه با من مهمانی می آمدی و نه مسافرت می رفتيم. به نظر من مهم ترين علت عدم امکان زندگی مان همين بود. اگر ما دائم مسافرت و مهمانی می رفتيم و تو دکوراسيون خانه را عوض می کردی و من فلسفه می خواندم، شايد از هم جدا نمی شديم. ولی بالاخره تمام شد، چقدر هم خوب شد که تمام شد. البته بعد از اين که از تو جدا شدم هم خيلی به من خوش نگذشت. برخلاف آنچه که به نظر تو می آمد، من هميشه عذاب می کشيدم. هميشه و از همه چيز، همه چيز و همه کس.

راستي! بگذار چند نکته مهم را که بهت دروغ گفتم، فاش کنم:

اولا تقريبا همه چيزهايی را که از بازار می خريدم قيمتش را کمتر از واقعيت به تو می گفتم. از جمله آن عطر نيناريچی که برای روز تولدت خريدم، آنرا دوهزار تومان نخريدم، هفت هزار تومان خريدم. آخر خانم محترم! تو چطور دروغ به اين بزرگی را نفهميدي؟ مولينکس را هم چهارهزار و پانصد تومان نخريدم، ششهزار تومان خريدم و همينطور برو تا قيمت های ديگر. تقريبا همه ارقام را بايد ضربدر ۱.۳ تا ۱.۵ بکنی تا قيمت واقعی دستت بيايد. اگر خواستی حرص بخوری اين ضريب را حتما در نظر بگير، بيش از حد حرص نخور.

دوما در مورد قضيه فوق ليسانس بهت دروغ گفتم. بهت گفته بودم که مشکل پيدا کردم و نتوانستم واحدهای دوره ليسانس را جمع و جور کنم و به همين دليل در امتحان شرکت نکردم. همه اش دروغ بود. قبول شده بودم و مشکلی هم برای ثبت نام نداشتم، منتهی در آن سن و سال حوصله درس خواندن نداشتم. اگر بهت راست می گفتم ميخ می شدی و مرا وادار می کردی که فوق ليسانس را بخوانم. آنوقت مجبور بودم هزار تا دروغ ديگر هم بهت بگويم.

سوما در مورد مهمانی خانه دايی ات که آنشب دير آمدم و نرفتيم، گفته بودم که چون ماشينم خراب بود دير آمدم. بهت دروغ گفتم. نمی توانم دليل واقعی دير آمدن را بهت بگويم. خيلی افتضاح می شود. اين يکی را تحمل کن که با خودم به گور ببرم. البته برايت بگويم تقريبا جز سه بار از دويست باری که علت دير آمدنم را خراب شدن ماشينم گفته بودم، هميشه دروغ می گفتم.

چهارما در مورد يادداشتهايی که از توی کيفم پيدا کرده بودی و فکر می کردی آنها را برای مريم نوشته بودم، اشتباه می کردي، تمام آن يادداشتها را برای فائزه نوشته بودم. اساسا رابطه من با مريم بعد از اينکه ازدواج کرد بکلی منتفی شد. بکلی که نه، بفهمی نفهمي! کمابيش با هم تلفنی حرف می زديم، ولی همه اش همين بود. شوهر ديوانه اش خيلی اذيتش می کرد و او جز من کسی را برای درددل کردن نداشت. در مورد فائزه هم به تو گفته بودم که تا قبل از جدايی مان با او رابطه نداشتم. اين هم دروغ بود. من وقتی از تو جدا شدم حداقل سه سال بود که فائزه را می شناختم، ولی رابطه مان جدی نبود. وقتی رفتی آبادان و سه ماه آنجا ماندی رابطه من و فائزه جدی شد، البته دو ماه بيشتر طول نکشيد. او هم برای خودش ديوانه ای بود. وقتی من و تو جدا شديم چهارماه و نيم بود که من و فائزه ديگر با هم ارتباط نداشتيم. البته فائزه را بعدا هم می ديدم. لزومی هم ندارد که به تو بگويم رابطه ام با او چگونه بود.

ضمنا در مورد آن دفعه که قرص خورده بودم، به تو گفتم هفتاد تا واليوم ده خوردم. در حالی که دروغ گفتم، اولا قرص ها واليوم پنج بود، ثانيا پنجاه تا بود، می خواستم ترحم ديگران را جلب کنم و به همه و تو نشان بدهم که جدا قصد خودکشی داشتم.

حالا که دارم اين چيزها را می نويسم می فهمم چقدر دروغ گفته ام و چقدر توضيح دادن در مورد دروغ سخت است. فکر کنم بهتر است مرا ببخشي، اگر هم نبخشيدی بدرک. به بچه هايم بگو که پدرشان آدم بزرگ، اما مزخرفی بود. به آنها بگو که من آدم با استعدادی بودم، اما يک عمر گه زدم به استعداد و توانايی ام و دنبال يک عمر مزخرف دويدم. آخرش هيچی به هيچي.

افسانه! من که می خواهم بميرم، مرگ من بعد از اينکه مردم تعريف خوبی ها و بزرگواری های مرا پيش مردم و دخترهايم بکن، شايد بچه ها فکر کنند پدرشان عجب آدم باحالی بوده.

هر چيزی که دارم و دست توست، همه اش مال خودت، هر غلطی خواستی با آنها بکن. يک بسته اسناد و مدارک و دست نوشته و يادداشت دارم که در يک پاکت قهوه ای پيش مونا گذاشته ام، کسی با يک يادداشت از طرف من می آيد و آن را از تو می گيرد. پاکت را به او بده. ضايع بازی درنياوري، بهش ندهي. هيچ چيزی که به درد تو بخورد آن تو نيست.

من بايد تا فردا هفده نامه ديگر بنويسم. احتمالا تا فردا ظهر گرفتارم. نامه ها را که پست کردم خودم را می کشم. اميدوارم در زندگی موفق باشي.

قربانت، امير ندايي

۲۲ آبان ۱۳۸۱

منبع: دوم دام
قرارگرفتن روی سایت: ۳ سال پیش